نوه ام
بلند
می گفت
سلام
پاپی!
سلام
پاپی!
منم رُزا
دخترِ
زهراخانمم،
پاپی کیه-پاپی چیه
به من میگن باباحاجی
بگوکه اسمِ تو
چیه؟
بازهم میگم که من رزام
بقولِ
بابا حاجیا
عجب ؛ زمونه ای شده
مردم،چه
خل وچل شدن
نامِ پسرچه ناروا
رو دختراشون
میذارن
یادمه که آنروزا
تودخترِنازی بُدی
خیلی تو ناز نازی بُدی
ِ
بلابدور
آن نازنین زهرا
چرا به بالینم
رضاشده
پاپیِ جون، جونیِ من
اِسمای ترکیبی دگر
پسندِآدمی نبود
تاریخ مصرفشونم
گذشته بود
زبونتو بگیردهان
پناه ببر به آن خدا
بگو ،تواز حال مامان
ازحال واحوالش
بگو
فقط
نتش
ضعیف شده
وای که چرا
مریض شده؟
پایین بودنِ نتش
یه جوریه
سریع برو
مادرتو ازاین بلا
نجات بده
اگه
مامان
اومد بالا
بهش
بگوکه
من
تورا
عاق
میکنم
ِعاقِ
پدرچگونه است؟
شبیه نفرین وبلاست
همون
بلوکِ پُربلاست
به او بگو
دعای خیرمن
پناهش میشه
بشرط آنکه توبه اش
پاک باشه
«رسم آزادی»
برچسب:
نویسنده: مهدی زمانی