خرید بک لینک
قصه از اینجا شروع شد، ساعت ازنیمه شب گذشته بود، وارد آشپزخانه شدم کتری را روی اجاق گذاشته و گاز رو روشن کردم.

دفترچه یادداشت رو روی میز بازکردم اتفاقا همان صفحه ای آمد که دوهفته پیش آقاسجاد دایره ای ترسیم کرده بود.

یک دایره با دو فلش درطرفین یکی روبه پائین و دیگری روبه بالابود وسط دایره معرفت تنها کلمه ای بود که وسط دایره بچشم می خورد.

نقطه بالائی دایره #ذات ربوبی نقطه پائینی #ملکات انسانی رانشان می داد.

سخت درحال تفکربودم یهو مگسی آمد و آشپزخانه را جولانگاه خودش کرده بود، باصدای وزووزگوشخراشش روی اعصابم بودتمرکزم رابهم ریخت،مرتب دستموحرکت میدادم، در آخر موی دماغم شده بود ازدستش کلافه شدم، خلاصه چندبار رفت و برگشت تااینکه تصمیم گرفتم هرطور شده مگس سمج را بگیرم ویه مشت ومال حسابی بهش بدم.

بالاخره بچنگش آوردم در همان لحظه حس شاعرانه ام گل کرد وگفتم: یکبار جستی مگسک، دوبار جستی مگسک، این بارتومشتی مگسک،

گفتگوی ما از زمانی شروع شدکه توی دستم نگهش داشتم می خواستم توله ش کنم. با زبان وز وزانه اش اشاره کرد او رو نکشم بهگوشم نزدیک کردم، مگسه گفت تو میدونی واسه چی تا پاسی از شب اینجایی؟ گفتم بله بیدارم برای اینکه درباره خلقت جهان وانسان ورابطه عالم با آدم بیندیشم وقصهای بنویسم، او گفت توآمدی چون من منتظرت بودم، آمدنت توآشپزخانه وکارهایی که تدارک دیده ای همه طبق خواسته من بود، هنوزحرفاش تموم نشده بودکه این ضرب المثل به یادم آمد"1 1 پر 1/ازپشه لاغری چه خیزد،


برچسبها: جائیکه, عقاب, معرفت, مگسک, قصه

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ و ساعت 3:48 |

برچسب: نویسنده: مهدی زمانی تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 15:00

صفحه بندی